داستان کوتاه

داستان کوتاه یک تکه طلا

5
(1)

داستان کوتاه یک تکه طلا

برای یادگیری بهتر زبان انگلیسی بهتراست داستان کوتاه انگلیسی را بخوانید تا کمک بیشتری به شما کند. درمقاله ی حاضرداستان کوتاهی برای شما به هردو زبان آورده شده تا با ترجمه و اصل داستان آشنا بشوید.

تکه ی طلا
پاول مرد بسیار ثروتمندی بود اما هیچ وقت از پولهایش خرج نمی کرد.
داستان کوتاه

او می ترسید که کسی آن را بدزدد.
وانمود می کرد فقیر است و لباسهای کثیف و کهنه می پوشید.
مردم به او می خندیدند ولی او اهمیتی نمی داد.
او فقط به پولهایش اهمیت می داد.
روزی یک تکه بزرگ طلا خرید.
آن را در چاله ای نزدیک یک درخت مخفی کرد.
هر شب کنار چاله می رفت تا به گنجش نگاه کند.
می نشست و نگاه می کرد.

می گفت: “هیچکس نمی تونه طلای منو پیدا کنه!”
اما یک شب دزدی پاول را هنگام نگاه به طلایش دید.
و وقتی پاول به خانه رفت دزد تکه ی طلا را برداشت، آن را درون کیسه اش انداخت و فرار کرد!
روز بعد، پاول رفت تا طلایش را نگاه کند اما طلا آنجا نبود.
ناپدید شده بود!
پاول شروع به داد و بیداد و گریه و زاری کرد!
صدایش آنقدر بلند بود که پیرمرد دانایی آن را شنید.
او برای کمک آمد.
پاول ماجرای غم انگیز تکه طلای به سرقت رفته را برایش تعریف کرد.
او گفت: “نگران نباش”

“سنگ بزرگی بیار و توی چاله ی نزدیک درخت بذار.”
پاول گفت: “چی؟”
چرا؟
با تیکه طلات چیکار می کردی؟
پاول گفت: “هر روز میشستم و نیگاش می کردم.”
پیرمرد دانا گفت: دقیقا.
“می تونی دقیقا همین کارو با یه سنگ هم بکنی.”
پاول گوش داد و کمی فکر کرد و بعد گفت: «آره راست میگی. چقدر نادون بودم. من واسه خوشحال بودن نیازی به تیکه طلا ندارم .”

The lump of gold

Paul was a very rich man, but he never spent any of his money.
He was scared that someone would steal it.
He pretended to be poor and wore dirty old clothes.
People laughed at him, but he didn’t care.
He only cared about his money.
One day, he bought a big lump of gold.
He hid it in a hole in a tree.
Every night, he went to the hole to look at his treasure.
He sat and he looked.
‘No one will ever find my gold!’ he said.
But one night, a thief saw Paul looking at his gold.
داستان کوتاه
داستان یک تکه طلا
And when Paul went home, the thief picked up the lump of gold, slipped it into his bag and ran away!
The next day, Paul went to look at his gold, but it wasn’t there.
It had disappeared!
Paul cried and cried!
He cried so loud that a wise old man heard him.
He came to help.
Paul told him the sad tale of the stolen lump of gold.
‘Don’t worry,’ he said.
‘Get a big stone and put it in the hole by the tree.’
‘What?’ said Paul.
‘Why?’
‘What did you do with your lump of gold?’
‘I sat and looked at it every day,’ said Paul.
‘Exactly,’ said the wise old man.
‘You can do exactly the same with a stone.’
Paul listened, thought for a moment and then said, ‘Yes, you’re right. I’ve been very silly.
I don’t need a lump of gold to be happy!’
خلاصه مقاله:
در این مقاله داستان کوتاه یک تکه طلا را تعریف کردیم. و همچنین متن انگلیسی این داستان را بررسی کردیم.
مقالات مرتبط:
  1. رمان انگلیسی بلندی های بادگیر
  2. نحوه شروع یک زبان جدید
  3. توصیف یک فرد به زبان انگلیسی
  4. گرامر سببی

این مطلب چقدر مفید بود؟

برای امتیاز دادن روی یکی از ستاره ها کلیک کنید!

میانگین امتیاز 5 / 5. تعداد آرا: 1

اولین نفری باشید که به این مطلب امتیاز می دهد.

متاسفیم که این مطلب برای شما مفید نبود!

ما را در بهبود این مطلب یاری کنید!

به ما بگویید که چطور این مطلب را ارتقا دهیم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *